|
(♥).★ تنهایی زیباست ★.(♥) درباره وبلاگ ![]() با كه گویم درد دل را ؟ به شباهنگ كه شب مانده به راه ؟ یا به انبوه كلاغان سیاه ؟ به پرستوها كه سفر میكنند از سردی فصل ؟ یا به مرغان نكوچیده ی شهر ؟ به كه گویم درد دلم را كه به یادم باشد ؟ مدیر وبلاگ : حسین Sardar lonesomest مطالب اخیر آرشیو وبلاگ پیوندها
نویسندگان آمار وبلاگ
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : حسین Sardar lonesomest
به نام خـــــــــدایی كه در این نزدیكی است ... از این شب های بی پایان ... چه می خواهم به جز باران ؟ که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم ... ببار امشب که تنها آرزوی پاک این دفتر گل سرخی شود روزی ! و دیگر من نمی خواهم از این دنیا نه همدردی ، نه دلسوزی ، فقط یک چیز می خواهم ! و آن شعری به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی ... این شعر به درخواست یکی از دوستان هست .
نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 16 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : حسین Sardar lonesomest
مردی داشت در خیابان حركت می كرد كه ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یك قدم دیگه جلو بروی كشته می شوی. مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش. مرد نفس راحتی كشید و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسی را ندید. به راهش ادامه داد. ... به محض اینكه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد. بازهم نجات پیدا كرده بود. مرد پرسید تو كی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فكری كرد و گفت : اون موقعی كه من داشتم ازدواج می كردم کدام گوری بودی ؟ نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : حسین Sardar lonesomest
مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟" استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود. سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟" مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!" استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده." استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟" استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم . نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : حسین Sardar lonesomest
دوستای خوبم سلام من دوباره اومدم از همتون ممنونم که تنهام نذاشتین نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 18 فروردین 1391 :: نویسنده : حسین Sardar lonesomest
این داستان واقعی است و یکی از دوستان درخواست کردن که در وبلاگ قرار دهم .
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیباروی و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ یکدفعه کلاس از خنده ترکید …بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند. او گفت : اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی. او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند. او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم. پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود! در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟ و همسرم اینگونه جواب داد: من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ... نوع مطلب : برچسب ها : دوشنبه 14 فروردین 1391 :: نویسنده : حسین Sardar lonesomest
ایستادن اجبار كوه ها بود رفتن سرنوشت آب دریا افتادن تقدیر برگ درختان و صبر پاداش آدمیت ...... پس بدون هیچ چشم داشتی حراج محبت كنیم كه همگی خاطره ایم. نوع مطلب : برچسب ها : دوشنبه 14 فروردین 1391 :: نویسنده : حسین Sardar lonesomest
اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشت زده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد. روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد. جیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید. کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد. در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد. بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد. سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین. اسم پسر نجیب زاده چه بود؟ وینستون چرچیل
نوع مطلب : برچسب ها : دوشنبه 29 اسفند 1390 :: نویسنده : حسین Sardar lonesomest
می خواهم برگــــردم به روزهای کودکــــی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمــــان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد . بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود . بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند . تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود . و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود ! نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 28 اسفند 1390 :: نویسنده : حسین Sardar lonesomest
ای کاش خواننده بودم و از تو میخواندم
ای کاش نویسنده بودم و از تو مینوشتم ای کاش نقاش بودم و تو را نقاشی میکردم ای کاش راننده بودم و با تو همسفر جاده ها بودم ای کاش ستاره بودم و درون تو جای داشتم ای کاش آهنگ بودم و تـو شعــــرم بودی ای کاش من ساعت بودم و تو عقربه هایم بودی ای کاش در قلبت جا داشتم تا میدانستی که چقدر دوستت دارم نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 27 اسفند 1390 :: نویسنده : حسین Sardar lonesomest
عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی زندگی را باختنعشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی ز جهان دست کشیدن عشق یعنی پیمان قلبی دادن عشق یعنی در جهان رسوا شدن نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 26 اسفند 1390 :: نویسنده : حسین Sardar lonesomest
حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند (دكتر علی شریعتی) ما همش میگیم یا حسین ، همش میگیم یا علی ، از همه مهمتر میگیم یا صاحب الزمان کی میایی ؟ میدونین حضرت مهدی چقدر تنها مونده ؟ همه ما امام هایمان رو فراموش کردیم و فقط به زبان میگیم که نه ما تنهاشون نذاشتیم . كی میدونه آقامون حضرت مهدی چند وقته كه از نظر ها غایبه ؟ كی میدونی آقامون حضرت مهدی چند وقته كه تنهاست ؟ شده تو شادمانی و خوشحالیمون یاد امام و خدا باشیم ، همیشه تو گرفتاریها میگیم خدایا به حق علی به حق پنج تن ، به حق حجتت آقامون حضرت مهدی کمکمون کن که گرفتاریمون بر طرف بشه ، شده توی شادیمون از خدا فرج آقامون رو بخوایم ؟ این روزهای آخر سال دلـــــم میگیرد برای كسی كه از همه ی ما مشتاق تر بود برای آمدن ولی باز هم، عمر سال به اتمام رسید و عمــر غیبت او به اتمام نرسید ! و ما دفتر سال را بی حضور او میبندیم... چه غمانگیز است این روزهای آخر سال بی حضور او ... نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 26 اسفند 1390 :: نویسنده : حسین Sardar lonesomest
مردی برای اصلاح کردن موی خود به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت . آرایشگر میگفت : من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد !
مشتری پرسید چرا ؟ آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان این همه مریضی ، درد و رنج وجود داشته باشد ؟ مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت ، به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت : می دانی به نظر من هم آرایشگر ها وجود ندارند ! آرایشگر با تعجب گفت : چرا این حرف را میزنی ؟ من اینجا هستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم ؟ مشتری با اعتراض گفت : پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند؟ آرایشگر گفت : آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند . مشتری گفت : دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند . برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد . ![]() نوع مطلب : برچسب ها : |
||